آری بی شک تیره و تار بود جوانی من
پشیمانم از آن.
نه نمک زمین را می چشیدم
و نه نمک دریای پهناور شور را.
خود را نمک زمین می پنداشتم
و بیم داشتم که طعم خود را از دست بدهم
مائده های زمینی- آندره ژید
...............................................
از روزی که یادمون میاد تا الان، حکایت ها وعبارت های پند آموز زیادی درباره دوران جوانی و استفاده ی درست از این دوره ی کوتاه خوندیم. همه ما، از تجربیات بد و خاطرات تلخ جوونی شنیدیم و خوندیم و دیدیم. اما، بیشتر از اون که ما رو با ویزگی های منحصر به فرد این دوره آشنا کنند، از خطراتش ترسوندند. به جای اینکه به ما یاد بدند چطور از این دوران جذاب و زودگذر نهایت استفاده و لذت رو ببریم، دائم تذکر میدند که "مبادا جوونیت رو هدر بدی" .
به این فکر میکردم که چرا اخیرا توی کشور ما، با این که همه عقیده دارند که تلاش می کنند، نتیجه ای مناسب شأن ملی خودمون نمی گیریم؟
اگر بخواهیم دلایل اجتماعی و محدودیت های همه جانبه ای که گرفتارش هستیم رو کنار بگذاریم و فقط از جنبه ی شخصی به این موضوع نگاه کنیم، عقیده ی من اینه که یک دلیل مهم در این زمینه، به باور های اشتباه ما از سرنوشت ساز ترین دوران زندگیمون -جوونی- برمی گرده. باید قبول کنیم که همه ی ما به شدت محافظه کارانه فکر و عمل میکنیم، تا مبادا توی زندگی مرتکب اشتباه یا ضرر بزرگی بشیم که بعد ها موجب پشیمونی ما بشه.
مثلا همه برای پیشرفت کردن، راهی آسونتر و بی دردسر تر از تحصیلات عالیه نمیشناسند. معمولا با علاقه به دانشگاه وارد میشن اما بعد از مدتی به جای یادگیری، فقط به پاس کردن درس ها فکر می کنند. به دلیل اینکه درس ها بیشتر غیر کاربردی هستند و نه به درد دنیاشون می خورند و نه آخرت. بالاخره هم با عناوین زیبایی فارغ التحصیل میشند، اما در عمل قادر به انجام کاری نیستند.
چنین افرادی از دوره جوانی ضرری ندیدند، یعنی به چیزی که مد نظر قصه های عبرت آموز بوده رسیدند، اما آیا فقط ضرر نکردن کافیه؟
چند نفر رو توی نزدیکانمون میشناسیم که توی جوونیش یک کار بزرگ و سرنوشت ساز انجام داده باشه؟ اگر دقت کنیم میبینیم که جوونی اطرافیانمون هم فرق چندانی با بقیه دوران زندگی ساده و یکنواخت اونها نداشته، مدار زندگی این دسته افراد مثل ولتاژ dc یه خط صافه! در صورتی که زندگی همه افراد مطرح و موفق و تاثیر گذار، سرشار از ریسک، هیجان، غم، شادی و خیلی چیز های دیگه بوده، دقیقا شبیه جریان ac پر از فراز و نشیب و سختی و ناراحتی و شادیه!(ببخشید، دیگه مثال بهتر از این به ذهنم نرسید!)
اگر سعی کنیم کمی از روحیه محافظه کاری و راحت طلبی خومون کم کنیم، کمی ظرفیت پذیرش شکست و یا هر اتفاق بد دیگه ای رو در خودمون به وجود بیاریم. ترس از آینده و پشیمون شدن رو به حداقل برسونیم، اون وقت دیگه فکر نمی کنم فاصله ی چندانی با موفق شدن و نهایت لذت بردن از جوونی –البته به صورت واقعی و نه اسمی- داشته باشیم.
پ.ن: از ماه پیش تا الان اتفاقای ریز و درشت زیادی برام اتفاق افتاده که به خاطرشون مجبور بودم مدتی به سبک ارواح سرگردان در نت به سر ببرم. خدا رو شکر، خیلی زود از موقعیت بدی که گرفتارش بودم بیرون اومدم. الان دیگه در حسرت یک ساعت بیکاری به سر می برم!
پ.ن2: ممنونم از همه ی دوستای عزیز به خاطر پی گیری ها شون.
پ.ن3: به خاطر جواب ندادن به کامنت های پست قبل به دلیل کمبود وقت، معذرت می خوام، لطفا به حساب بی شعوری ام نگذارید!
بعد نوشت: سه تا شعر مرتبط از شل سیلور استاین:
با یک بادبان قرمز
و دو پاروی سبز قشنگ
که مرا به سرزمین های دور ببرد...
قایقم آنقدر زیبا شد
که ترسیدم
و بادبانهای سپیدش را بشکند
و پارو های سبزش کهنه شوند,
برای همین هرگز قایقم را به آب نینداختم...
من هرگز به سرزمینهای دور نرفتم...
فقط قایق قشنگم را تماشا کردم
من هرگز جایی نرفتم...
..............
یك نقاشی احمقانه بكش.
یك شعر لی لی لولو بگو
یك آواز لالا لی لی بخون.
توی آشپزخانه، دیرام درامی برقص!
چیز جدیدی به جا بگذار.
...........
هرگز با كسی دوئل نكرده ام!
هرگز سوار بر یك قاطر حلقه به گوش چموش،
از بیابان گذر نكرده ام!
هرگز برای دزدیدن یك جواهر نفرین شده،
از دماغ یك بت بزرگ بالا نرفته ام!
من هرگز با كشتی خودم،
از آبهای جوشنده شور گذر نكرده ام!
و هرگز جان شیر بزرگی را نجات نداده ام،
كه بعدها او جان مرا نجات دهد!
هرگز با كمك یك پیچك بزرگ،
در جنگل گشت زنان مثل میمون،
فریاد نزده ام: آ ا آ ووو ... !
هرگز شطرنج باز مشهوری نبودم!
در هیچ رشته ای ركورد جهانی را نشكسته ام!
هرگز عكسم را روی تمبر پنج ریالی نگذاشته اند!
هرگز آقای گل نشده ام!
هرگز با ششلول برادرم نشانه گیری نكرده ام!
هرگز سوار بر اسب، به تاخت به طرف خورشید نرفته ام!
خیلی ناراحت می شوم...

